تبليغاتX
صاحب درد

صاحب درد

گذشت...

شوروشوق کودکی

هیجان نوجوانی و

عشق جوانی

گذشت

گذشت و حتی نشانی جز

افسوس

در قلب پر دردم

به یادگار نگذاشت

روزهایی که به حسرت یک روز با تو بودن می گذشت

روزهایی که حتی امروز به افسوسش خیره به دیوار زل زده ام

کاری جز گریه کردن ندارم

عمرم سرزده آمدو بی خبر رفت

حال حتی نشانی از من و تو هم در دنیایمان نیست

زیر خروار ها خاک

مشت ها خاطره و احساس

گم شده ایم

آری

حال به آرزویم رسیدم

دیگر ترسی از عقربه های ساعت ندارم

فقط من و تو.........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:47  توسط بهرام حیدرپناه  | 

سکوت

سکوت می کنم باز 

 حرف نمی زنم

تا تو بگویی

یادت هست

آخرین روز را

که من پا به پای تو

دویدم

خواهش کردم

به پایت افتادم

فریاد زدم : نرو

هرچه خواهی بکنم

گناهم را ببخش

چه کردم مگر

جز

سکوتی بی پایان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:16  توسط بهرام حیدرپناه  | 

دیوانه

 
با تو سلام نمی کنم
 
با تو دوست نمی شوم

با تو عاشق نمی شوم

آخر می دانی

در قصه های مادر بزرگ

شنیده بودم

هر سلامی خدا حافظی دارد

در هر دوستی قهری نهفته است

هر عاشقی زمانی فارغ می شود

و

مجنون هم

باز

در فراق یار

دیوانه می شود!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:19  توسط بهرام حیدرپناه  | 

آخرین شعر

آخرین شعرم که برایت می گفتم

برای عشقمان

یادت هست

یادت هست چه قدر عاشقانه می خواندم

از ته دل می گفتم

نه

بر باد گفتم            باد برد

پس از آن

نه من بودم

نه تو بودی

نه عشق بود

چون ما نبودیم

چون لیلی و مجنونی نبود

چون شیرین و فرهادی نبود

چون تو دیگر عاشقم نبودی

آخرین شعرم را گوش ندادی

بر گوش باد خواندم

آری تو بی وفایی

باد هم بی وفاست

باد شعرم را به گوشت نرساند...................

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:14  توسط بهرام حیدرپناه  | 

آخرین روز

آخرین روز

وقتی دیدم دیگر برایت آن همیشه نیستم

وقتی فهمیدم

دل به دلی دیگر سپردی

و از چشمانت

دیگر مهرو محبت همیشه موج نمی زد

و

به من نگاهی دیگر داشتی

نمی دانم

نمی دانم چرا

از ته دل می خندیدم

به چشمان سیاهت

که هیچ گاه

جرئت دیدن در آن را نداشتم

با حسی نگاه می کردم

دیگر هیچ ترسی نداشتم

نه از تو

نه از چشمان مستت

من دیگر آن همیشه نبودم

چون تو

دیگر آن لیلی من نبودی..............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:58  توسط بهرام حیدرپناه  | 

رفتی

می گن رفتی

آره

بدون اینکه به من بگی رفتی

برای همیشه

به چشمام نگاه کن

رودی از حسرت جاری شده

از چشمام

از چشمایی که هیچ وقت تر نشدن

برای هیچ کس

اشک نریختن

حالا

تو اشک گم شدن

چه فایده

دیگه واسه کی

 حرف بزنم

به کی بگم

دوستت دارم

.........

تو شب یلدا گم شدم

هیچ ردی از تو نیست

نه از تو

نه از چشمات

شب هامو آذین می بندم

به یاد تو

کدوم یاد؟
با رفتنت همه چی رفت

دیگه دلم برات تنگ نمیشه

آخه تو

انگار نه انگار

که من به یاد تو زنده بودم!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:51  توسط بهرام حیدرپناه  | 

خسته

 
خسته شدم

از تو

از زندگی

از امروزها

از خاطره های با تو بودن

فقط رویا

هیچ چی حقیقت نداره

آخه مگه من چی کار کرده بودم

که لایق

این همه سر کوفت با شم

من می خواستم

فقط با تو بشم

چیز زیادیه!

می خواستم

فقط پیش خودم بخندی

پیش خودم گریه کنی

من هم

سرم رو رو شونه هات بذارم

بهت تکیه کنم

چیز زیادیه

اگه بخوام

فقط مال خودم باشی؟!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:4  توسط بهرام حیدرپناه  | 

گناه

 

چرا وقتی گفتم نرو

رفتی

چرا وقتی گفتم تنهام نذار

 خودم و تنها دیدم

چرا اومدی؟

تو که رفتنی بودی

تو که من و عاشقت کردی

مجنونت شدم

حالا

حالا که همه چیز اتفاق افتاد

می خوای بری

می خوای تنهام بذاری

می خوای شب هام

بارونی باشه

ستاره هام چشمک نزنه

بگو

بگو گناهم چی بود

که این جوری مجازاتم کردی!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:15  توسط بهرام حیدرپناه  | 

بمون

گفتم بمون پیشم بمون 

گفتی رفتن تقدیرمه

گفتم فقط نگام بکن

گفتی آخه چشمای من مال اونه

گفتم سهم منم از زندگی یه کوچولو از نگاته

گفتی باشه فقط نگاه

گفتم آخه دوست دارم بدون تو نمی تونم

گفتی برو از زندگیم نگاهمم مال اونه

گفتم زندگیمو می دمو فقط مال خودم بشو

گفتی آخه تموم شده هر چی بوده رفته دیگه

گفتم آخه نمی تونم اشک های من پشت سرته

گفتی دیگه عادت داری

گفتم پس بهم قولی بده

اشک های قشنگتو به هر کسی نشون نده

گفتی آخه نمی تونی

نبودنش سخته برات

گفتم ولی منم می خوام

یه آرزو از چشاته

گفتی به حرمت دو سال

اشک های من پیش کش تو .........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:56  توسط بهرام حیدرپناه  | 

نی دونم

 

می دونی چیه

 خیلی سخته

به چشمات نگاه کنمو نگم عاشقتم

غرورم اجازه نده

هر شبو هر روز

با صدای قشنگت به خواب برم

می دونی چیه

چشات منو خواب کرد

ندیدم

نفهمیدم چه قدر عاشقت شدم

مثل یه رویا بود

اون روز قشنگ

که منو تو

پشت نگاه های عاشقونه

با هم راه می رفتیم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:41  توسط بهرام حیدرپناه  | 

خداحافظ

رفتى
      بدون ِ خداحافظى
 
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
                     «دلى از سنگ ببايد به سر ِ راه ِ فراق»

رفتى
       و حسرت ِ آن نيم نگاه ِ آخر بر دلم ماند
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
                     «روى ار به روى ما نكنى حكم از آن تُست»

رفتى
و سراغم را هم نگرفتى!
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
                      «نه عجب كه خوبرویان بكنند بى‌وفایی»

می‌دانی از چه دلم شكست؟
از اين‌كه وقتى مي‌رفتى باران می‌بارید!

با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت  
             بدون آنكه ببينى 
             بدون ِ آنكه كسى ببيند 
                                 خاك ِ راهت را سرمه‌ی چشمانم كنم 
                                 اما اشك ِ آسمان رد ِ پایت را شست و رفت!

با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت
            بوی بودنت را در آغوش مي‌گيرم
                                باران آن را هم شست و رفت

حالا من مانده‌ام و
           کاسه‌ی آبى كه آورده بودم پشت ِ پایت بريزم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 14:44  توسط بهرام حیدرپناه  | 

دلتنگی

مرا از عصر دلتنگي نترسانيد
 
       که عمري چشم در راهم

اميدم را ز ياس من نترسانيد
     
         که عمري چشم درراهم

هم آوازم شويد .....
     
             ذکري دعايي حاجت خيري

بيايد آن سفر کرده که عمري چشم در راهم

گل گلدان عشق او
 
     دگر بال و پري دارد

         بگو آيد گلستانم
 
               که عمري چشم در راهم

کجاست آن موج نا آرام و آن درياي طوفاني

منم آن صخره ي سنگي که عمري چشم در راهم
.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:55  توسط بهرام حیدرپناه  | 

شروع دوباره...!

 کاش می شد سکوت غریبانه ی نیلوفرهای مرداب را معنا کرد!

 ای کاش می شد صحبت های گل با پروانه فهمید.

 ای کاش می شد بیشتر مهربان بود و عاشقانه دیگران را دوست داشت.

 ای کاش می شد طبیعت را درک کرد و به راز گل سرخ پی برد...

و دنیا را از دریچه ای دیگر تفسیر کرد،

 ای کاش می شد دل را با محبت و آرامش را با قلب پیوند زد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:17  توسط بهرام حیدرپناه  | 

کیستی؟

 

کيستي که من اين گونه بي تو بي تابم ! 


                              شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم


تو چيستي که من از موج هر تبسم تو


                              بسان قايق سرگشته روي گردابم


تو درکدام سحر بر کدام اسب سپيد ؟


تورا کدام خدا!


تواز کدام جهان!


تو در کدام کرانه ، تو از کدام صدف ؟


تو در کدام چمن ، همره کدام نسيم ؟


تو از کدام سبو ؟



کدام نشانه دويده است از تو در تن من ؟


که ذره هاي وجودم تورا که مي بينند


به رقص مي آيند،


سرود مي خوانند!


چه آرزوي محالي است زيستن با تو

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 15:48  توسط بهرام حیدرپناه  | 

تنها و بی کس

روزی در گوشه ای از دفترم نوشته بودم...

تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهایی را دوست دارم چون عشق دروغین در آن نیست

تنهایی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهایی را دوست دارم چون در خلوت و تنهاییم در انتظار

خواهم گریست و هیچکس اشکهایم را نمیبیند

اما روزی که تو را دیدم نوشتم...

از تنهایی بیزارم چون تنهایی یادآور لحظات تلخ بی تو بودنم است

از تنهایی بیزارم چون فضای غم گرفته ی سکوتم تو را فریاد میزند

از تنهایی بیزارم چون به تو وابسته ام

از تنهایی بیزارم چون با تو بودن را تجربه کرده ام

از تنهایی بیزارم چون خدا هیچ کس را تنها نیافرید

از تنهایی بیزارم چون تو را برایم فرستاد تا تنها نباشم

از تنهایی بیزارم چون هر وقت تنهایی گریه کنم دستهای

مهربانت را برای پاک کردن اشکهایم کم می آورم...

از تنهایی بیزارم چون شیرین ترین لحظاتم با تو بودن است

از تنهایی بیزارم چون آفتاب مرداب مرده ی تنم با آفتاب نگاه تو جان میگیرد

از تنهایی بیزارم چون کویر خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت را دارد...

از تنهایی بیزارم چون هنوز به قداست شانه هایت ایمان دارم

از تنهایی بیزارم چون تمام واژه های شعرم با تو بودن را فریاد میزند

از تنهایی بیزارم چون هیچگاه تنهایی را درک نکردم

همیشه همه جا و در همه حال حضورت را در قلبم حس کردم

پس بگذار با تو باشم تا...

عاشقانه در آغوش پر مهر تو بمیرم...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 15:19  توسط بهرام حیدرپناه  | 

فراموشی

فراموشی

امروز فهمیدم که خدا منو فراموش کرده

از امروز دیگه مطمئنم. من مردم .

امروز خسته شدم

امروز می خوام دنیا رو بی خیال شم

من خیلی عذاب دیدم

من حقم این نبود

از همون بچگی   حسرت همه چیز رو تو دلم می ذاشتم

الان دیگه پر شده جای خالی توش پیدا نمیشه

باور کن امروز دیگه جونم به لبم رسیده از جونم سیر شدم.

مگه میشه یکی این همه بد شانس باشه؟امروز. دیروز. فردا این بخت بد با منه.

همه یه جوری با من لج میکنن. من باید همه رو درک کنم .ولی هیچ کس منو درک نمیکنه.

 بخت من سیاهه تا اخرشم سیاهی پیشونیم پاک نمی شه

این غم وتنهایی  با من به دنیا امدن با منم میمیرن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:59  توسط بهرام حیدرپناه  | 

تنهایی

       تنهایی 

حالا بعد این همه سال
تنها که می شوی می بینی
چکاوکی کودکان سپیده را به نوازش باد می سپرد
کسی پنجره اش را باز می گذارد
و آهسته در گوش باد گریه می کند
حالا بعد این همه سال
تنها که می شوم می بینم
چقدر خوابم می آید
چقدر می خواهم بمیرم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 18:53  توسط بهرام حیدرپناه  | 

ناله های درون

 

سلام ماه مهربون

امشب هم گذشت

با تموم خستگی هام اومدم چند کلامی باهات حرف بزنم

اومدم بگم و برم

اومدم بگم بهرام يه روزی خيلی خوب بود و خوب بودنش کار دستش داد

اومدم بگم بهرام  يه روز پسر شاد و شلوغی بود

اومدم بگم بهرام  نوشته هاش هيچ کدوم عاشقانه نبود

اومدم بگم بهرام  تموم عمرش عاشق يه چيز بود که هيچ وقت به دستش نياورد

اومدم بگم گريه هام مال خودم و خنده هام اگر مونده باشه مال بقيه

اومدم بگم هر چيزی داشتم دادم ولی هيچ کس نفهميد

اومدم بگم بهرام  يه روزی همه آدم های دنيا رو دوست داشت از هر نژادی و از هر قشری و توی هر سن ومرتبه ای

اومدم بگم بهرام  يه روز دوست داشتن رو به همه ياد داد

اومدم بگم ...

چه فايده گفتن اينا

وقتی بهرام حتی از خودش فراريه

وقتی ديگه هيچی براش ارزش نداره

وقتی تنها آرزويی که براش مونده يه چيزه

وقتی تموم لحظه هاش رو پر می کنه از کار تا کمتر فکر کنه

وقتی خودش رو درگير چيزهايی کرده که خيلی چيز ها رو فراموش کنه

وقتی همه يادشون رفته بهرام  هم يه روز حق زندگی داشت

وقتی همه فقط خودشون رو می بينن و بس

بسه ...

بسه ...

ديگه نمی خوام با يه ديد ۵ بعدی به آدم ها نگاه کنم

ديگه نمی خوام

ديگه نمی خوام خيلی چيز ها رو باور کنم

نمی خوام

ديگه نمی خوام کسی بهم بگه ...

نمی خوام به کسی بگم ...

دوست ندارم روی عادت کسی رو دوست داشته باشم

دوست ندارم روی عادت به کسی محبت کنم

دوست ندارم ...

دوست ندارم واسه کسی توجيه کنم که نوشته هام مخاطبش خدا بود

دوست ندارم واسه کسی توضيح بدم که توی اين دنيا فقط عشق يه انسان واقعی رو داشتم و بس

دوست ندارم واسه هر کارم دليل و بهونه بيارم

دوست ندارم واسه دوست داشتن کسی ملامت بشم

دوست ندارم به خاطر اين که يه روزی به يکی نگاه کردم مجازات بشم

دوست ندارم يه روز از رختخوابم بيدار بشم

دوست ندارم يه روز از اتاقم بيرون بيام

دوست ندارم حداقل يه روز با کسی حرف بزنم

دوست دارم وقتی جايی می رم کسی متوجه حضورم نشه

دوست دارم وقتی می رم با خدام خلوت کنم کسی مزاحمم نشه

دوست دارم وقتی می نويسم به خاطر کسی بنويسم که معنی دوست داشتن رو بفهمه

بفهمه که دوست داشتن همه آدم ها با منظور نيست

دوست دارم يه روزی اين کابوس ها تموم بشه

دوست دارم يه روزی بذارم برم

دوست دارم يکی هم بفهمه که منم حق دارم

دوست دارم يکی کمکم کنه که از اينجا برم

دوست دارم بذارم و برم

دوست دارم با صدای بلند خدا رو صدا بزنم و بهش بگم دوسش دارم

بهش بگم با وجود همه چيزهايی که دوست دارم و ندارم و چيزهايی که داشتم و ازم گرفته ..هر چند که همه رو خودش داده بود ...بازم ازش ممنونم

اومدم بگم به همه اونايی که يه روزی بهرام  رو می شناختن

بهرام  ...

و کلام آخر

دارم ميرم واینم بدانید یکی رو دوست داشتم و دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 22:0  توسط بهرام حیدرپناه  |